Iran 1400 Podcast
سواد رسانهای | پرستش یا پرسش
آیا شما هم مثل من گاهی میمونید که چرا اینقدر به هم میپریم؟ چرا نمیتوانیم درباره یک موضوع — ساده، یا حتی پیچیده— گفتوگو کنیم؟ با علاقه حرف همدیگر رو بشنویم؟ چرا خیلی زود یکیمون از کوره در میرود، و به جمله اول و دوم نرسیده برچسبها بیرون میاد؟ یک عده میشوند خائن و یک عده خادم و دیگه فضایی برای فهم همدیگه نمیمونه. شاید چون از یک جایی به بعد، دیگه سؤال این نیست که چی درسته، سؤال اینه که: تو از مایی یا از اونا؟
وقتی به یک معنا آنقدر نزدیک میشویم که دیگر نمیتوانیم از آن فاصله بگیریم، یعنی بهش میچسبیم. از یک جایی به بعد، این تعلق دیگه از مسیر فهم نمیاد، از مسیر همسویی و وفاداری میاد. و اون معنا تبدیل میشه به «هویت».
وقتی میشنویم: وطنپرست، شاهپرست، حزباللهی یا شاهاللهی، انقلابی، ضد انقلاب فکر میکنیم داریم درباره یک سری مفاهیم صحبت میکنیم. اما در بسیاری از موارد، این واژهها بیشتر از آنکه توضیح یک مفهوم باشند، موضع ما رو مشخص میکنند. این واژهها دیگه فقط توضیح نمیدن، دارن دور ما حصار میکشن. یعنی ما کمتر درباره معنا حرف میزنیم و بیشتر داریم میگیم کِی هستیم و کجا ایستادیم.
یعنی به نوعی هویت ما شده و اینجاست که دیگه همدیگر رو نمیشنویم و گفتوگو سخت میشه. نه به این دلیل که اطلاعات نداریم، بلکه چون از یک «هویت» داریم دفاع میکنیم.
در برخی موارد، این تعلق که آرامآرام و نامحسوس به سمت تعصب هم میره، میتواند حول یک فرد هم شکل بگیرد. فردپرستی رو از همینجا میشه ردیابی کرد. در این حالت، دیگر مهم نیست چه چیزی گفته میشود، مهم اینه که چه کسی گفته. و خیلی آرام، اطاعت جای تفکر رو میگیره. و در این وضعیت دیگر دفاع ما از یک معنا نیست، بلکه دفاع از اون «تعلق مطلق» ما است.
در دنیای باینری و صفر و یکی این تضادها مثل وطنپرست و وطنفروش این ذهنیت رو القا میکنن که اگر شما این یکی نیستی پس اون یکی هستی، در حالی که زندگی انسان بین این صفر و اون یک اتفاق میفته.
اینجاست که رسانه و الگوریتم هم وارد میدون میشن. الگوریتمها لزوماً آنچه «درستتر» است را نشان نمیدهند، بلکه آنچه «سازگارتر» است را برجسته میکنن. سازگار با معناهایی که ما از قبل پذیرفتهایم.
و میفتیم در همون چرخه: معنا، واکنش، تشدید اون واکنش و تکرار این چرخه با این تفاوت که اینبار معنا جنبه هویتی هم گرفته.
در این میان، ما احساس میکنیم که داریم بهتر میفهمیم، در حالی که ممکن است فقط در قالب اون معنا متعصبتر میشیم.
در این وضعیت، معنا دیگر یک فرایند پویا نیست، بلکه به یک برچسب ثابت تبدیل میشود.
اینجاست که «عاملیت»—یعنی توانایی فاصله گرفتن، پرسیدن و انتخاب کردن—آرامآرام محو میشود. شاید یکی از نشانههای از دست رفتن عاملیت این باشه که دیگه بهسختی میتوانیم از خودمان بپرسیم: اگر اینطور نبود چی؟ اگر آنچه ما درک و فهم میکنیم فقط یکی از معناهای ممکن باشد چی؟ اگر آنچه از آن دفاع میکنم، بیشتر از آنکه یک درک باشد، یک موضع باشه چی؟
اینجا مرز میان پرستش و پرسش آرامآرام روشن میشود. پرستش یعنی جایی که دیگه نمیخواهیم سؤال بپرسیم. و پرسش یعنی جایی که حتی نسبت به آنچه باور داریم، کمی فاصله نگه میداریم.
شاید از منظر سواد رسانهای ما امروز بیش از هر چیز به همین فاصله نیاز داریم. فاصلهای کوتاه، اما تعیینکننده میان واکنش و فهم.
گاهی با دوستان، در ادامه همین بحثها، از توهم، تعصب و فساد میگم.
چیزی که بهنوعی خلاصه مشاهده و ارزیابی من در این دو سه دهه اخیر از خیلی از فضاهای بهاصطلاح سیاسی یا حتی اپوزیسیونه.
در کنارش یه مثال از قوتبال میزنم:
در حالت عادی، فوتبال یعنی ورزش، یعنی سلامتی، یعنی رقابت، و در نهایت تفریح.
اما از یک جایی به بعد، این «علاقه» تبدیل میشه به «پرستش».
یعنی هواداری بیچونوچرا، و حتی به قول روزمره پرو پا قرص و ناموسی از یک تیم.
در این حالت، دیگه مهم نیست تیم تو چی کار میکنه، مهم اینه که «تیم توئه».
و نتیجهاش چی میشه؟
فراموش میکنیم که هدف فوتبال سلامتی و تفریحه،
و به جایی میرسیم که اتوبوس تیم رقیب رو به آتیش میکشیم.
و این دقیقاً همون نقطهایه که «تعلق» از مسیر خودش خارج میشه و تبدیل میشه به «پرستش».
و وقتی پرستش شکل میگیره، تعصب هم خیلی دور نیست.
برای فردایی بهتر، بیتعصب و بیتوهم بیندیشیم.
پرستش یا پرسش؟