Iran 1400 Podcast
بیداری مدنی | اعتماد
چرا بدون اعتماد، مشارکت دوام پیدا نمیکند و نهادها ناکارآمد میشن؟ چرا حتی اگر قانون باشه نهاد باشه و مشارکت هم باشه، باز هم همکاری سخته؟ و چرا اینقدر بیاعتمادی رایجه؟
در مسیری که تا اینجا طی کردیم، بارها از اعتماد گفتیم در کنش جمعی، در مسئولیت، و در شکلگیری نهادها. شاید وقت آن رسیده که خودِ اعتماد را به منزله چسب همه این اجزای جامعه مدنی ببینیم
اعتماد یعنی اینکه با وجود عدم قطعیت، باز هم وارد رابطه و کنش با دیگران شویم. یعنی بپذیریم که نتیجه کاملاً در کنترل ما نیست، اما با این حال همکاری را انتخاب کنیم. شاید بشه گفت اعتماد فقط یک احساس نیست، بلکه یک تصمیمه. تصمیمی که در آن ریسکِ دیگری را میپذیریم.
اگر به مسیر بیداری مدنی برگردیم: عاملیت به ما امکان کنش داد، مشارکت ما را در کنار هم قرار داد، مسئولیت ما را نسبت به پیامدهای کنشهامون پاسخگو کرد، و اخلاق به این کنشها جهت داد. اما بدون چسب اعتماد، هیچکدام از اینها دوام و ادامه پیدا نمیکند.
کنش جمعی بدون اعتماد بهسرعت از هم میپاشد. مسئولیت بدون اعتماد بیمعنا میشود. و نهادها بدون اعتماد به ساختارهایی بیروح تبدیل میشوند.
این مسئله فقط در سطح نظری یا در رابطههای فردی نیست در هر جایی که کنش جمعی شکل میگیرد هم خودش را نشان میدهد.
در گروههای مدنی، در نهادهای غیرانتفاعی، در فضاهای مذهبی، و حتی در جمعهایی که با هدف بهبود شرایط یا ایجاد تغییر دور هم جمع میشوند،
وقتی اعتماد کم باشد، همکاری بهراحتی دچار اصطکاک میشود. سوءتفاهمها بیشتر میشود، انگیزهها زیر سؤال میرود، و حتی هدفهای مشترک بهتدریج کمرنگ میشوند.
در چنین شرایطی، افراد بهجای تمرکز بر مسئله، بیشتر درگیر یکدیگر میشوند.
در زندگی روزمره نمونههای سادهای از این را میبینیم. وقتی قولی میدهیم و به آن عمل نمیکنیم، اعتماد کمی کمتر میشود. وقتی قانونی هست اما اجرا نمیشود، اعتماد آسیب میبیند. وقتی افراد فقط به منافع کوتاهمدت خود فکر میکنند، اعتماد فرسوده میشود.
اعتماد همونطور که یکباره به وجود نمیاد، یکباره هم از بین نمیرود. بهتدریج محو میشود در تجربههای مکرری که در آنها افراد نمیتوانند
در بحثهایی که درباره شکلگیری جامعه مطرح شده، از جمله در مفهوم قرارداد اجتماعی، معمولاً از توافق بر سر قواعد صحبت میشود. اینکه افراد میپذیرند در چارچوبی مشترک با هم زندگی کنند.
اما یک نکته مهم کمتر گفته میشود: هیچ توافقی بدون اعتماد شکل نمیگیرد. اگر افراد به یکدیگر و به اجرای این قواعد اعتماد نداشته باشند، قرارداد فقط روی کاغذ و لای کتاب میماند.
در این معنا، اعتماد قبل از قانون است و در عین حال نتیجه اجرای قانون هم هست. اگر اعتماد نباشد، قانون اجرا نمیشود. و اگر قانون اجرا نشود، اعتماد تقویت نمیشود.
در بسیاری از تحلیلها به این نکته اشاره میشود که وقتی اعتماد کاهش پیدا میکند، همهچیز سختتر و پرهزینهتر میشود. همکاری کمتر میشود، تصمیمگیری کندتر میشود، و حتی روابط ساده پیچیدهتر میشوند.
اما شاید مسئله فقط این نباشد که اعتماد کم شده است. این فقط یک برداشت شخصی هم نیست. دادههای جهانی هم از همین روند خبر میدهند.
گزارشهایی مانند Edelman Trust Barometer نشان میدهند که سطح اعتماد عمومی به نهادهای اصلی در بسیاری از کشورها حوالی مرز ۵۰ درصد باقی مانده است، و بررسیهای Pew Research Center نیز از سطح پایین یا متزلزل اعتماد به دولتها در بخشهای قابل توجهی از جهان حکایت دارند. این وضعیت در برخی موارد به نهادهای مذهبی و رسانهها هم گسترش یافته است.
پس مسئله فقط کاهش اعتماد نیست، بلکه این است که افراد خود را در این ساختارها مؤثر نمیبینند.
==
وقتی نهادها وجود دارند، اما افراد نقشی برای خود قائل نیستند، وقتی تصمیمها گرفته میشود، اما مردم در آن سهیم نیستند، نوعی شکاف شکل میگیرد: شکاف میان ساختار و تجربهٔ زیستهٔ جامعه.
در چنین شرایطی، حتی اگر نهادها باقی بمانند، حتی اگر قانون برقرار باشد، اعتماد بهتدریج فرسوده میشود.
و شاید بشه گفت اعتماد زمانی شکل میگیرد که افراد احساس کنند هم دیده میشوند، و هم اثر دارند.
در این معنا، اعتماد هم نتیجه رفتار ماست، و هم شرط تداوم آن.
اعتماد پدیدهای از بالا به پایین نیست
در تعاملات روزمره، در پایبندیهای کوچک،
و در تجربههایی ساخته میشود که در آنها
افراد میتوانند روی یکدیگر حساب کنند.
ما در رفتارهای روزمرهمان چقدر قابل اعتماد هستیم؟ و چقدر به گونهای عمل میکنیم که دیگران بتوانند روی ما حساب کنند؟
آیا ما فقط انتظار داریم دیگران قابل اعتماد باشند، یا خودمان هم در ساختن این اعتماد نقش داریم؟
در این معنا، اعتماد یک امر یکطرفه نیست، یک رابطه است.